تا تو

تكه‌هاي دخترت را از زير آوار مي‌كشي بيرون

جام‌ها به سلامتي شيوخ
بالا مي‌رود
چشم‌هاي بهت‌زده‌ات

كه بر مچ خون‌آلود كودكت خيره است
مجال تماشاي لبخندهاي ديپلماتيك را ندارد
سرت را بالا بگير مادرم
و دست‌هايت را مشت كن
بگذار خشمت
رقص شمشير شيوخ را

با آن ابليس كراواتي
رسوا كند
سرت را بالا بگير
سواران را بر كرانه ي شرقي رودها ببين
و برق چشم جوانان‌مان را
كه از برق فلاش‌ها
و انعكاس نور بر جام‌ها

پرتلألؤتر است
تا تو آن برۀ كوچك و بي‌گناهت را
در كفن مي‌پيچي
قطعنامه‌ها با خميازه‌هاي كشدار صادر مي‌شوند
و سازمان حقوق بشر

از همه مي‌خواهد بگويند «سيب»
تا عكس‌هاي يادگاري بهتري گرفته شود
تا تو ـ مادرم! ـ

مدادرنگي‌هاي طفلت را به سينه مي‌فشاري
شب‌نشيني امرا هم تمام شده
و لخته‌هاي متعفن گوشت

بر تخت‌هاي اطلسي خود مي‌افتند
و تا صبح كابوس سواراني را مي‌بينند
كه بر كرانه‌هاي شرقي رودها

منتظر و بي‌قرارند...