سفر به نام تو تا ذهن شاخه رسيد

سفر كمي نشست و دور شد

كمي ترسيد

سوال زهد فروشان به خانه ات در كوفت

ردا كشيد بر سر سوال

از خودش پرسيد

چرا شكوفه نريزيد در كلام درخت؟

چرا پرنده نپاشيد بر ترديد؟

دوباره برف و شكر از سحر به ذهن شاخه رسيد

سفر كمي نشست

دور شد خورشيد

پر از صبح روز تعطيلي

پر از لحظه هاي آخر سال

راه و كوه و چشمه و شبتاب

دستت از لانه ي پرستو پر

رنگ رنگ و خنده اي دوري

بي شمار است دل به شوق تو بي تاب...