دستم كه اين گونه بي معناست
وقتي ميان موهايت نيست
چشم هايم كه آرامند
خنده هايت را وقتي مدام با تشويش به جايي دور خيره مي ماني!
پينگ پنگ دو رهگذر خسته ايم
در عصر كوچك پاركي
كه ابتدا و انتهايش را مي شود
دو بار دل گير شد و يك بار خنديد
يك كتاب را كه هرگز نخواندني اش پشت نويسي كرد
و يك بار شانه بالا انداخت كه لعنتي معلوم نيست آخرش چه مي شود!
من اين بازي را هميشه بلد نبوده ام
كه راكت را وقتي نبودي به توپ هايت زدم
به بوسه هايت!
اين گونه كه بي توام
هميشه كه آنقدر از خوشي باخته ام.
+ نوشته شده در نوزدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 18:33 توسط كمال رستمعلي
|